|
سلام به تمام دوستان من اومدم بعد از ۵ ماه آخرین پستم رو ۱۷ خرداد گذاشتم باورتون نمی شه اگه بگم اون موقع نمی دونستم که قراره دقیقا ۱۰روز بعدش چه اتفاقی بیفته. می دونین دقیقا ۱۰ روز بعد از آخرین پستم من پای سفره عقد داشتم گوش می دادم که آقا کی سومین بار خودش رو وکیل من می کنه تا منو به عقد کسی در بیاره که تازه یه هفته بود که می دیدمش یعنی فقط یک هفته از اولین دیدار و آشنایی ما می گذشت اما یه هفته بسیار شاد و خوب و بی نظیر تصمیم گرفته بودم دیگه سراغ این وبلاگ نا امید کننده نیام ولی دیدم بی معرفتیه برای همین اومدم بگم تا چند روز دیگه آدرس وبلاگ جدیدمو می زنم و بعد ازچند وقت این وبلاگ رو نابود می کنم.دوست دارم اونجا هم به سراغ منن بیاین جوونک مرسی از نظرات و متنهایی که برام میدادی اونجا هم منو فراموش نکن خوشحالم می کنی. راستی یادم رفت بگم دوستان من الان حتی عروسی هم کردم و تو خونه خودم زندگی می کنم یعنی یه آدم کاملا مستقل می تونم بگم خوشبخت ترین دختر زمان هستم البته از نظر خودم امیدوارم همه جوونا خوشبخت بشن این هم شیرینی عروسی ما آدرس وبلاگ جدید www.aamin.blogfa.com
موضوع : | *| نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 10:41 توسط راحله | دوستان عزیز سلام بعد از مدتی باز برگشتم اما این بار اومدم بگم که احتمالا تا ۳ ماه آینده من آپ نمی کنم از این بابت خیلی عذر می خوام از این که این مدت رو با شما بودم خوشحالم و امیدوارم بتونم ۳ ماه دیگه بیام و خبرای خوبی براتون داشته باشم برام دعا کنین که به دعای شما خیلی محتاجم به امید بازگشتی دیگر همتونو به خدا می سپارم خدانگهدار البته فعلا موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 9:37 توسط راحله | تو مثل آسمونی مهربانی آبی و شفاف و من در آرزوی قطره های پاک بارانم تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من ببین با تو چه رویائیست رنگ شوق چشمانم شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد و من خواب تو را می بینم ای لبخند پنهانم تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد و من تنهاترین نیلوفر رو به گلستانم غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست و من قسم می خورم تو را هرگز نرنجانم به جان هر چی عاشق توی این دنیای پر غوغاست قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385 و ساعت 14:17 توسط راحله |
بگو یا رب بگو یا رب چه بد کردم چه بد گفتم که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم مرا یا رب نمی خواهی گناه از تو اگر نفرین به این دنیای بد کردم به حرفم گوش کن یا رب به دردم گوش کن یا رب اگر بیهوده می گویم مرا خاموش کن یا رب بگو یا رب بگو یا رب چه بد کردم چه بد گفتم که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم به جز عشقی که دردش را به من دادی به من یا رب چه بخشیدی که رد کردم فقط در عاشقی یا رب مدد گفتم شدم عاشق تمنای مدد کردم به حرفم گوش کن یا رب به دردم گوش کن یا رب اگر بیهوده می گویم مرا خواموش کن یا رب شب مستی اگر یک توبه بشکستم سحر تکرار توبه صد به صد کردم به سیلابم کشاندی زیر و بم دیدم تحمل در عذاب جزر و مد کردم برایم آتش دوزخ فرستادی برایت ناله ها را در سبد کردم به حرفم گوش کن یا رب به دردم گوش کن یا رب اگر بیهوده می گویم مرا خاموش کن یا رب گرفتی جامه فخر مرا از من صبورانه کله را از نمد کردم نشانم ده اگر یک مور آزردم اگر یک دانه گندم را لگد کردم مرا یا رب نمی خواهی گناه از تو اگر نفرین به این دنیای بد کردم
موضوع : | *| نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 11:36 توسط راحله | گفتی از انتظار بنویس و من نوشتم
زمانی دیر یا زود لحظه های انتظار پایان می یابد و من در یک غروب بارانی در کنار برکه ای آرام گرمی دست تو را در دست خود احساس خواهم کرد زمانی دیر یا زود عاقبت در پهنه ی دشت شقایق ها و یا در مرز شنزاری میان ساحل و دریا تو را با بوسه ای از خواب تردید بی امان بیدار خواهم کرد و آنگاه در حریم باغ خوشبختی میان شاخه های سبز احساسات تو را نزد خود احساس خواهم کرد زمانی عاقبت گل واژه های زاده لبخند در قصای باغ چشمانت مرا با عطر خود فریاد خواهند کرد و من با اشکهای بالغ شادی هجوم ژاله های عشق را بر گونه ام احساس خواهم کرد زمانی دیر یا زود در شبی پوشیده از ظلمت از حصار خویش تا مرز لمس دست تو پرواز خواهم کرد و من در شنزاری میان ساحل و دریا تو را با بوسه ای از خواب تردید بی امان بیدار خواهم کرد و آنگاه چشم تو این چشم های زاده لبخند حدیث عشق را باور خواهند کرد زمانی عاقبت دوران تنهایی من پایان می یابد. آری من انتظار را دوست دارم چون به یاد عطر نفسهایت می افتم انتظار را دوست دارم چون پایانش دیدار توست انتظار را دوست دارم چون مژده صدایت را می دهد و انتظار را می پرستم چون تو را دوست دارم.
در پایان می خواستم بگم که احتمالا عنوان وبلاگ من در آینده ای نه چندان دور عوض خواهد شد برایم دعا کنید که بسیار محتاجم به دعای شما موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 9:8 توسط راحله | I will try I will smile If you love me I will cry I will die If you leave me
موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 8:49 توسط راحله | امروز باز آمدم با نگاهی به آینده و دلی که در امروز می تپد امروز آمده ام از زندگی بگویم از انتظار از خدایی که دوستش می دارم و از تویی که از جان عزیزتری
زندگی درک هم اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد تو نه در دیروزی و نه در فردایی ظرف امروز پر از بودن توست زندگی شاید آن لبخندی است که دریغش کردی زندگی زمزمه پاک حیات است میان دو سکوت زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما تنهایی است من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابم.
و اما انتظار انتظار ذره بینی است که لحظه ها را بزرگتر نشان می دهد و اما خدایا
خدایا تو بزرگی تو عظیمی تو تنهایی و من بنده حقیر تو ذلیل و تنهای توام من تنهایم و تو نیز اما من کوچکم و تو بزرگ من ذلیل و تو عظیم می دانی چه می گویم و نمی دانم چه می گویی تنها به این اندیشه ام که تو خدایی و بزرگ و من بنده ام و کوچک به این اندیشه ام که دوستت دارم و می پرستمت نه به خاطر آن که مرا آفریدی به خاطر خدا بودنت و عاشقت هستم به خاطر بودنت در کنارم همیشه و همه جا و نمی خواهم دوریت را و از تو می نویسم و از خاطره با تو بودن باز سکوت می کنم نگاهم به نگاهش خیره صدایش در گوشم طنین انداز می شود طپش قلبم بالا می رود ای کاش هیچگاه نگاهش از من دریغ نشود ای کاش هیچگاه صدایش را از من دریغ نکند و ای کاش... نفسهایم به شماره افتاده بود لبخند شیرینش نگاهم را نوازش می داد در ل خود از خدا می خواستم این لحظه ها را از من نگیرد و این ثانیه ها همیشه تکرار شوند. موضوع : | *| نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 13:52 توسط راحله | بعد از دو روز اومدم یه پست جدید بزنم می تونم بگم این دو روزی که نبودم از بهترین روزهای زندگیم بود عزیز این متنو فقط برای تو می نویسم
دوست دارم و به خاطر تو می نویسم قلم در دست من تنها برای تو می رقصد جان برای تو در تن مانده و قلب برای تو می طپد
من زندگی را با تو می خواهم و من طنین صدایت بلوغ نگاهت سکوت و فریادت را برای خود می خواهم تن خویش را به یمن قدوم مبارک نگاهت آذین می کنم چون تو را می خواهم برایت جان می دهم و ... برای توست هر چه می گویم برای توست هر چه می گریم هر چه می خندم برای توست اگر می نگرم اگر می نگارم می دانی غروب نگاه من چه وقت فرا می رسد؟ آن لحظه که دیگر نتوانم نگاهت را به نگاهم گره بزنم می دانی فلق نگاه من چیست؟ تیری است که نگاهت به سمت نگاهم روانه می کند. می دانی جان تا چه موقع در تن من می ماند ؟ تا زمانی که بداند آغوشت در برش می گیرد.
بدان همیشه در هر جا و هر لحظه به یادت هستم و دوست دارم موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:30 توسط راحله |
تصمیم گرفتم یه پست شاد بزنم و این هم فقط به خاطر تو تو را دوست دارم نیمی خواب و نیمی بیدار نیمی انسان و نیمی فرشته ام و همواره از تو نوشته ام. گریه ها و خنده ها بالهای پرنده ها هر چه بود و هر چه هست لحظه های بی شکست قصه های واپسین عشق های آتشین آفتاب و آسمان و قلبهای مهربان جلوه ای از حضور توست نیمی آواز و نیمی سکوت نیمی نور و نیمی سوت و کورم و همواره از تو دورم کدام کتاب را بخوانم ؟ کنار کدام خوشه انگور بمانم؟ چه کنم با مظلومیت پیراهنم؟ کدام سیب بوی دهان تو را دارد؟ بوی عشق و مهربانی را؟ در چشم چه کسی تصویر تو شفافتر می نشیند؟ چه کسی روز و شب تو را از هر پنجره ای که دلش بخواهد می بیند؟ وقتی با توام چراغ ایامم خاموش نمی شود و هیچ خاطره ای فراموش نمی شود وقتی با توام ملکوت دستهای کوچک من است و می توانم به همه فرشتگان فخر بفروشم. نیمی سلام و نیمی بدرودم نیمی کویر و نیمی رودم و دیشب باز از تو سرودم نمی خوام بهت بگم دوست دارم آخه خیلی واسه عشق تو کمه به تموم کارای روی زمین زل زدن به چشم تو مقدمه حتی خوندن اسم تو واسم مثل یک مراسم مقدسه واسه مستی یه عمرم یه نفس بودن کنار تو برام بسه نمی خوام نگاهمو ازت بگیرم نکنه گم بشی تو سایه ها
تو که بردی ازدلم قرار من بیا و برگرد و بمون کنار من من می خوام ببینمت بهت بگم عزیزم فقط تویی بهار من تو خودت خوب می دونی نمی شه ازت دل بکنم دل من تنگه برات چرا نمی یای به دیدنم یه روز از راه اومدی شدی گل سرخ باغ من چی شده که این روزا دیگه نمی یای سراغ من نمی خوام چشماتو گریون ببینم تو رو از عشق پشیمون ببینم نمی خوام این دو سه روز زندگی دل نازکتو خون ببینم
برای آخرین بار خدا کنه بباره تو این شب کویری یه قطره از ستاره همیشه بودی و من تو رو نددم انگار بگو بگو که هستی برای آخرین بار چه لحظه ها که بی تو یکی یکی گذشتند عمر من بودند و اما یک لحظه بر نگشتند تو چشم من نگاه کن منو به گریه نسپار حالا که با تو هستم برای اولین بار
منو ببر با خنده ای به جشن بارون و سکوت خیسم بکن با عاطفه ببر منو از برهوت محتاج دیدن تو ام نگاه بارونی تو موج نگاه سرکشت احساس بارونی تو تو کوره ی دستات بگیر این دست سرد و بی کسو کاری بکن با نفسات برای پرنده ی هم نفسات تشنه ی پرواز بلند تو آسمون چشماتم تو آتیشم پا بذاری تا پای جونم باهاتم خیره می شم به چشم تو پلکو به هم نمی زنم تا ذهنت آشفته نشه بگو که دم نزنم منو ببر دل خسته ام زمستونا خنده نداره بی تو پرستوی دلم هوارو باور نداره
موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:48 توسط راحله | امروز خوشحالم از خوشحالی اصلا نمی تونم بنویسم باهاش حرف زدم حتی شنیدن صدای گوش نوازش برام غنیمته بعد از این همه دوری
هرگز فراموشم نکن دلتنگ و خاموشم نکن خورشیدمو ازم نگیر با شب هم آغوشم نکن شریک گریه های من تنها تو بوده ای و بس از همه دنیا واسه من تنها تو بوده ای و بس تو غربت و تنهایی ام به وقت دلواپسی ام تو لحظه های بی کسی تویی به دادم می رسی بذار نگاه عاشقت لبریز خواهشم کنه تا به همیشه با خودم پابند سازشم کنه بذار بدونم تا ابد در تو فراموش نمی شم همیشه با تو روشنم یک لحظه خاموش نمی شم
من از شبها می یام از شهر غربت نشسته رو تنم آوار غربت هنوز اما به شب عادت نکردم دارم دنبال روشنی می گردم منم من قاصد دستهای بسته منم من یاد آور پاهای خسته مصیبت نامه قلبهای زخمی صدای گریه یه دل شکسته ببین اینجا ببین اینجا اسیرم بمون پیشم نذار تنها بمیرم من از آوار تنهایی می ترسم بذار دستاتو تو دستام بگیرم منم من ناله مرغ شبانه منم من بوی غربت بوی پاییز منم من قصه قلب شکستت منم من از هوای گریت دلم تنگه برای دل تپیدن نشستن مرگ تنهایی رو دیدن دلم تنگه برای همچو بوسه برای عشق بی تابی کشیدن بیا آتش بزن خاکسترم کن یه قصم مثل یه غم باورم کن گل عشقم بیا با دست نرمت نوازش کن شبا یا پر پرم کن قفس تنگه برای موندن ما بیا باورکنیم پروازمان را بیا مثل کبوتر های عاشق رو ابرا سر بدیم آوازمان را
به دیدارم بیا چشم انتظارم
موضوع : | *| نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:59 توسط راحله | به گذشته ها می نگرم و می نویسم به یاد خنده ها و گریه ها به یاد اشکها و لبخندها به یاد قهقهه ها و هق هق ها به یاد دلدادگی ها به یاد محبت بین ما به یاد عشقی که داشتیم به یاد قدمهایی که باهم برداشتیم به یاد کلامهای بر زبان رانده شده به یاد قلبی که می تپید به خاطر دیگری به یاد یادمانده های تو به یاد خاطرات با هم بودن به یاد دستهای محبت به یاد نجوای زیبای دوست داشتن در گوشمان و به یاد ... می نویسم به یاد تمام این ها می نویسم به خاطر عشقمان به خاطر محبتمان گریه می کنم و باز می نویسم اشک می ریزم و باز می نویسم می نویسم که عاشقت هستم و با تمام وجود می پرستمت که دوستت دارم که هیچ گاه از یاد من نخواهی رفت می نویسم و باز می نویسم که مفتخرم به دلداده تو بودن می نویسم که جان می نهم در این ره می نویسم و می نویسم از نگاه پر معنایت از صداقت گفتارت از طنین صدایت می نویسم که تنهایم در این وادی غریب در این دیار غربت و می نویسم که تنها خواهم ماند به یاد خواهم داشت که دوستت داشتم و روزی عاشقت بودم و یاد خواهم داشت که هنوز در قدمگاهت جان می دهم به انتظار قدوم مبارکت گلهای عشق را در درگاه نگاهت پر پر می کنم و نگاهت را بی هیچ واسطه ای می پرستم دوستت دارم و باز خواهم نوشت فقط به خاطر تو و تو نیز مرا به خاطر بسپار
موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:51 توسط راحله | امروز یه خبر خوشحال کننده همراه با یه خبر ناراحت کننده بهم رسید اول این که عشق من برگشت اما یه خبر بد و اون این که فعلا نمی تونم ببینمش باشه ما که سالو صبر کردیم ماهم صبر می کنیم امیدوارم زیاد طول نکشه چون دیگه داره تحملم تموم می شه دیگه طاقت ندارم تحمل دوریش طاقت فرساست شنیدن صداش وقتی که می گه دوست دارم دیدن نگاهش وقتی با تمام احساس بهم نگاه می کنه همه اینا زیباست و دوست داشتنی همیشه هست اما هیچ وقت تکراری نمی شه امروز این پستم شاید بهتر از پستهای قبلیم باشه کمتر نا امید کننده است اما باز ناراحتم از دست این روزگار لعنتی که چه بلایی سر عشق من آورده می خوام برم و این تقدیم به تو که بهترینی
و این هم برای توست که با تمام وجود می پرستمت
و این نیز هم
موضوع : | *| نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:34 توسط راحله | به نام آنکه عشق است و دوستدار عاشق در این لحظه که دارم می نویسم به آینده فکر می کنم فکر می کنم چه اتفاقی خواهد افتاد آیا من می توانم ابهام آن را رفع کنم یه روز می گفتم توی مشتق و حد و انتگرال چرا رفع ابهام می کنند اما دوست داشتم یه تابع بهم می دادند و من رفع ابهام می کردم و ازش حد می گرفتم حالا می بینم زندگی خودم یکی از اون تابع های پیچیده است که به این راحتی نمی شه رفع ابهامش کرد توی حدهایی که می گرفتیم بعضی وقتها به عبار بی نهایت منهای بی نهایت می رسیدیم رفع ابهام می کردیم و جواب می گرفتیم اما زندگی من به اینجا که رسید با رفع ابهام به جواب صفر رسیم یعنی آخر خط یعنی نقطه آخر امروز بدجور رفتم تو ریاضی باید یه کم بیام بیرون شنیدم که آدم تو خواب و تو مستی دروغ نمی گه کاش می شد زندگی رو هم مست می کردم و اون وقت ازش سوالای بی جوابمو می پرسیدم و بهم می گفت قراره چی به سرم بیاد و چه سرنوشتی در انتظار منه
موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:16 توسط راحله | توی یک کوچه باریک قدم می زدم تک و تنها و بی یار شب بود و همه جا تاریک حتی ماه هم صورت زیباشو از آسمون دریغ کرده بود باد می یومد اما چه وحشتناک زوزه می کشید توی گوشم صدا می کرد موهام توی صورتم پخش شده بود سنگ ها رو زیر پاهام حس می کردم که نمی خواستند سنگینی قدم های منو حس کنن حس می کردم یه نفر پشت سرمه اما با وجود این که انتظار هر اتفاقی رو داشتم باز می ترسیدم پام به یه سنگ خورد چشمامو بستم باز کردم روز شده بود اشعه های خورشید پوستمو می سوزوند شاخه ها توی هم گره خورده بودند هیچ اثری از حیات نبود من بودم و من سعی کردم بلند بشم دستی رو زیر شونه هام احساس کردم به پشت سر نگاه کردم هیچ کسی نبود وحشت تمام وجودمو گرفت بود دوباره سعی برای بلند شدن و همون احساس این بار بلند شدم روی پاهام وایستادم اما قلبم به سرعت می زد اشکهام سرازیر شده بود از ترس شروع کردم به دویدن اما هر چی می رفتم به آخر این کوچه لعنتی نمی رسیدم ایستادم چشمهامو بستم و دوباره باز کردم روی تخت تو اتاقم دراز کشیده بودم بلند شدم دیگه نمی خواستم بخوابم هنوز اون حس لعنتی رو احساس می کردم تا صبح گریه کردم اما خوشحال بودم که همش یه خواب بود
موضوع : | *| نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:42 توسط راحله | باز می خونم باز می نویسم از عشق از عشق از دست رفته ام از... جان به لب می رسد و سرازیر نمی شود دل جان می کند ونمی میرد ذهن بی تاب است فریاد در گلو خفته سکوت جان گرفته چشمها بسته اشکها سرازیر گونه ها خیس مژگان نمناک نفسها بی شمار و سریع شدت تپش قلب دستها بی اختیار اما باز گریه باز خدا خدا باز سکوت فریاد از این همه درد حس غریبی است آشنای دیرین من باز سکوت باز خدا خدا باز نگاه بی تاب و عشقی که رفته و باز این سکوت است که فریاد بی انتهای من در برابر اسارت عشم است و من جان خواهم داد برای این فریاد توی مه قدم می ذارم سمت خاطرات پیرم مثل برفای زمستون آب می شم فرو می ریزم چشمامو می بندم و سر روی زانوهام می گیرم قفس دوست داشتن تو باز منو کرده اسیرم کاش یه دنیا آینه داشتی روی صورتت می ذاشتی با نگاه بی کرانت تنهاییمو برمیداشتی کاش یه باغ قصه داشتی روی اسم من می ذاشتی اسم عاشقی می روئید هر شقایقی که کاشتی قلب آینه شکسته عطر گلدونا چه پیره واسه ی این قلب تنها شکوه و گلایه دیره گم شدن آسونه تو مه وقتی زخمیه تن عشق مثل بن بست نگاهه وقتی اشکه توی هر چشم وقتی که انکار عشقو توی صورتت می بینم به درغ این قضاها کنج خلوتی می گیرم رفتی و تنهام گذاشتی منو با شب جدایی توی مه قدم می ذارم واسه لمس یک رهایی روزها ساعتها و دقایق و ثانیه ها از پی هم میگذرند و من لحظه لحظه از خاطرات خود دور می شوم خاطرات در ذهنم می ماند و تداعی می شود و من دور می شوم . ذهن من می ماند و کوهی از یاد مانده های بر روی هم تلنبار شده. من می مانم و روزهای گذشته من می مانم و دقایق طی شده و لحظات سپری شده. اما این بار تصمیم گرفته ام تصمیمی به استواری یک کوه که فراموش کنم از یاد ببرم روزهای تلخ و شیرین را پاک کنم هر آن چه که در ذهن بی تابم نهفته و آشکار است به فراموشی بسپارمش برای همیشه و این منم بدون هیچ خاطره ای همانند کودکی تازه متولد شده و شاید همچون جشمی زیر خاک رفته و روحی مرده نمی دانم چگونه اما این تصمیم را عملی می کنم حتی اگر به قیمت جانم تمام شود حتی اگر مجبور شوم جسم را از وجود روح محروم نمایم.
موضوع : | *| نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:11 توسط راحله | امشب باز می نویسم می نویسم از حال خرابم ظاهرم شاید نشون نده شاید اگه تو این حال کسی منو ببینه اصلا به اعصاب داغون من پی نبره اما این حس غریب که دیگه داره برام آشنا می شه مثل خوره تمام وجودمو داره می خوره حس پاره پاره شدن تکه تکه شدن خودم داره دیوونم می کنه می خوام داد بزنم جیغ بکشم گریه کنم اونقدر که دیگه اشکی از چشمام نیاد اما نمی تونم محکوم به سکوتم محکوم به نوشتن از دردها و خاموش کردن صدایی که شاید از حنجره من بیرون بیاد محکومم حکم من در آخرین دادگاه زندگیم زندان ابد زندگی در دنیای تنهایی و بی کسی دوری از یار و مهربانم جدایی از عشق و دوست داشتن بستن لبهای ترک خورده ام بستن چشمهای تاریکم محرومیت از اشعه های درخشان آفتاب دوستی و هزاران حکم دیگر مجرم شناخته شدن من به خاطر دوست داشتن آری عشق تنها جرم ثابت شده من است آری عاشق بودن جرمی است جبران ناشدنی شاکی من دل من است که به قاضی روزگار شکایت کرد اما نفهمید که من اگر محکوم شوم او خود نیز محکوم خواهد شد نفهمید از من شکایت نکرده بلکه از خود شکایت کرده است به هر حال حکم من صادر شده و دل باید خود نیز تمام این دردها را تحمل کند دل نمی دونست در این مجازات بر روی حکم صادره تجدید نظر نمی کند و هیچ اعتراضی قابل قبول نخواهد بود و من محکومم و اسیر بندی هستیم که عشاق آشنای این بند هستند. طاقت به انتها رسید و هنوز من اینجا هستم فریاد می کشم از عمق وجود اشک می ریزم و اشک می ریزم تا چشمان تاریکم بسته شود ای دل..........................................
من تنهایم تنهای تنا در این روزگار غم و دوری و من تنها می مانم
غروب عشقم را کنار ساحل غم نظاره کردم و جانم آتش گرفت اما.....
موضوع : | *| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:17 توسط راحله | سر به روی شانه های مهربانت می گذارم عقده دل می گشایم گریه ی بی اختیارم از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم خالی از خودخواهی من برتر از آلایش من من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم عشق صدها چهره دارد چشم تو آیینه دارش عشق را در چهره آیینه دیدن دوست دارم من تو را در جذبه محراب دیدن دوست دارم در هوای دیدن تو یک عمر چله نشستم چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم بغض سرگردان ابرم قله آرامشم کو شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم خدایا تا کی؟ تا کجا؟چقدر باید عذاب بکشم چقدر می خواهی امتحانم کنی با این که می دونی در تمام امتحانهای رد می شم اصلا من بنده ردی توام پس چرا اینقدر منو امتحان می کنی امتحانو آزمایشی که از قبل نتیجه اون معلومه به چه دردی می خوره باز همون نتایج قبلی. امروز برای چندمین بار احساس کردم آدم پستی هستم می دونی چرا؟ چون فکر می کنم یه نفر دیگه رئ دارم عذاب می دم فکر می کنم یه نفری که نمی تونم هیچ نقشی تو زندگیش داشته باشم به من امید داره و این عذاب آورترین احساسه. در این زمانی که سرم به مراسم عذاداری روح خودم گرمه این مشکلم اومده و داره آزارم میده. نمی دونم این همه دردی که تو دلم هست را تا کی و تا کجا می تونم تحمل کنم اما امیدوارم بتونم به مقصد نهایی که مطمئنا قبر منه اینها رو تحمل کنم. تازگی ها فکر می کنم که این دردهایی که تو دل منه همگی امانت هستند و کسی که امانتی رو قبول می کنه باید پای همه چیزش وایسه. ای کاش بتونم امانت دار خوبی باشم. فقط مشکل یه چیزه و انم این که نمی دونم صاحب این امانت کیه و کجاست. اما مهم نیست من این امانتو به مقصد می رسونم. من آدم پستی هستم چون روح مرده من هنوز دست از اسیر کردن دیگران برنداشته نمی دونم چرا هر کس با من برخورد می کنه از من خوشش می یاد و به من علاقمن می شه آخه من چه چیز مثبتی دارم که لیاقت دوست داشتن داره. بعضی ها می گن جذبه نگاهم همه رو اسیر خود می کنه خدایا من این جذبه نگاهو نمی خوام. بعضی دیگه می گن خوب حرف می زنی ای خدا من این حرف زدنو که دیگران رو اسیر می کنه نمی خوام خدایا نمیخوام خسته شدم از بس که هر روز یکی اومد و یکی دیگه رفت یکی گفت دوست دارم و یکی دیگه گفت چقدر تو سنگ دل و نامردی خسته شدم نمی خوام دوستم داشته باشن نمی خوام نامردی کنم خسته شدم دیگه به آخر خط رسیدم دیگه این نقطه آخره این جا پایان جاده زندگی است و من میروم با تمام خاطراتم باتمام نگاه ها و حرفها آری من می روم با تمام سختی ها با تمام دردها و زی خاکی فرو می روم و در زیرسنگ لحدی هضم خواهم شد که امیدوارم تحمل دردهای بی پایان مرا داشته باشد شاید روزی سنگ لحد هم ترک بردارد نمی دان شاید دل من از سنگ سخت تر است. نمی دانم
موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:35 توسط راحله | |
درباره وبلاگ
![]() یه روز تو این دنیای بی رحم دو تا کبوتر با تمام وجود همدیگه رو می پرستیدند اما سنگ روزگار نتونست بلور قلب اونارو تحمل کنه زد و اونو شکست و هر دو کبوتر عاشق رو رنجوند منو ي وبلاگ
آرشيو
پيوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
طراح قالب
.
|